پاییز

خیلی وقت بود که وقتی میرفتم ولایت وقت زیادی نبود واسه گشت و گذار... یا خونه بودم یا با مامان بیرون... اگرم میشد یه کوچولو میرفتم دوستام و ببینم... اما اینبار اصلا خونه نبودم... یا خونه عموم بودم یا با دختر عموم بیرون... اون وقتا که دانشجو بودم خیلی با هم بودیم بهم میگه ریفیق! رابطه مون عجیبه در عین حال که خیلی با همیم و چیزای زیاد از هم میدونیم... اما هیچ دخالتی تو کارای هم نداریم... بکن نکن نمیکنیم... یه جور جالبی هستیم...

خلاصه با این ریفیق کلی بیرون رفتیم و کلی کیف کردیم از پاییز ولایت... بی شک زیباترین صحنه های رو که میشه توو پاییز دید رو دیدیم و جا تون خالی کلی عکس انداختیم!

فک کردم خیلی طولانی بشه... اما نه... زود گذشت... شاید چون خوش گذشت...

/ 1 نظر / 20 بازدید