یلدا

خیلی خوش گذشت جاده هم خشکه خشک بود...

فسقلی هم که دیگه نگو... عاشقشم... یه اداهاییدر میاورد که میمیرم براش...

میخواستم بیارمشنیشخند،ندادنش...ناراحت

پاییز هم تمومید...

به همین راحتی... فک کن امروز 30 آذره... چه زود میگذره...

         یلدا مبارک

انگار همین دیروز بود... چه زود میگذره... فکر یلداهای گذشته هم خیلی شیرینه...

همیشه به  خاطر تولد داداشی یه مراسمی داشتیم...

البته پارسال هم خونه نبودم...

خونه خودم بودم با یکی از دوستان... در حد مرگ خوردیم...

امسال هم این جوری که بوش میاد احتمالن مهمون دارم...

به همه خوش بگذره...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


برف

برف اومد...

یاد فیلم اسکروچ افتادم... کریسمس مبارک...

وای چه حالی داد...

خدا امشب توی جدا رو بخیر کنه...

دعا کنید نمونم تو جاده...

آخر هفته و تعطیلات خوبی داشته باشید...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


...

فردا شب با فری عازمم...

میرم خوش بگذره... پس میگذره...

دلم داره واسه فسقلی قنج میره...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


وقتی یک دوست، دوستی را نفهمد...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


دوست

دوباره اون اتفاق که باعث شد بین من و دوست قدیمی فاصله بیافته داره تکرار میشه البته واسه یه دوست دیگه...

پریشب موقع خواب به این نتیجه رسیدم...

تمام تنم یخ کرد...نمی خوام واقعن نمی خوام....

اون دفعه من فقط یه گوش واسه درد دل بودم و این شد...البته شاید گاهی وقت ها هم منم یه چیزهایی میگفتم...

اما حالا من واقعن یه شنونده ام... هیچ حرفی بجز گفتن بله.. درسته... نداشتم و ندارم...

نمی خوام دوباره دوستیم بی رنگ شه...

نمیخوام... 

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


عید

دیروز این قدر مامانم زنگ زدم که دیگه خودم هیچ حرفی نداشتم....

فقط خوابیدم...

خواستم روز تعطیلی رو مثلن استراحت کنم یا ادای استراحت رو در بیارم...

خواستم درس بخونم...

خواستم یکم خونه رو جمع و جور کنم...

اما نشد... نه تونستم بخوابم نه درس بخونم نه کارای خونه...

شاید فقط منتظر بودم...

منتظر یه دوست قدیمی که شاید دلش بخواد روز تعطیلی رو با هم باشیم اما دوستان جدیدش واسش وقت نمیزارن...

عید دلگیری بود دوست جان...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


غم

غمی به بزرگی کوه...

دارم خفه میشم...

دلم داره میمیره...

نمیدونم از صبح چمه...

منتظر یه اشارم که بشینم یه فص مفصل زر بزنم...

********************************

یادم نمیاد عید قربون خونه نباشم...

باید عادت کنم...

عیدتون مبارک...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


بازم زرد شده

زردیش رفته بالا مامان خیلی نگرانه...

همه ناراحتن...

مهمونیش خوب بود فسقله بچه چه سر همه رو گرم کرده...

این قدر کوچیک و نحیفه کهیه حس دلسوزی بهت میده...

موقع شیر خوردن این قدر دوست داشتنیه که نمیتونستم ازش چشم ور دارم...

این قدر بوسیدمش که مامانش شاکی شد ... تا  حالا نذاشتم کسی ببوسش بسه دیگه...

ولی من که فرق دارم آخه من خاله شم...

دلم میخواست مال من باشه...

میخوام...

****************************

پی نوشت: دیشب رفتم چارچنگولی رو دیدم...

نمیدونم از دستشون در رفته یا نشون دادن این صحنه ها عادیه...

خیلی خندیدیم...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


خاله

دارم میرم گرگان...

می خوام برم فسقلی رو ببینم... مامان میگه خیلی عوض شده اصلا اونی نیس که دیدیش... میگن نیم کیلو چاق شده...

خاله قربونش بره...

چهارشنبه مهمونی گرفتن واسش...

*******************

دیشب با کلی بدبختی رفتم ولیعصر یه چیزی بگیرم واسه چهارشنبه...

گرفتم... بعدشم رفتم بلیطم رو گرفتم واسه امروز ساعت ۴

توی این هاگیر واگیر خرید با یه دوست هم قرار داشتم وقتی بهش رسیدم از گرسنگی داشتم میمردم پیشنهاد پیتزا روقبول کرد جفتمون عین از قحطی برگشته ها به سه شماره استادش کردیم...

بعدش شاکی شدیم چرا زودی خوردیمش حالا باید پاشیم بریم بیرون...

در اینجا بود که فرق کافی شاپ رو با پیتزایی فهمیدیم...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


B R T

دیروز رفتم سیمکارتم رو از ترمینال بگیرم شرق البته...!

با بی آر تی رفتم و برگشتم...

جالب بود واسم دفعه قبل که سوار شده بودم یه سری آقا توی این ایستگاهها بودن با یه لباسهای قهوه ای بد رنگ شبیه پارکبان ها راهنماییت میکردن و احتمالا یادآوری واسه انداختن بلیطت توی اون گیت ها...

حالا این دفعه توی ایستگاه ها تقریبا توی هر ایستگاه 3-2 نفر خانوم و احتمالا یه آقا با همون لباسهای قهوه ای بد رنگ بودند... البته خانومها روی مانتو و شلوار قهوه ای شون یه کاپشن مشکی با آرم شرکت واحد هم پوشیده بودن...

حضور خانومها واسم جالب بود... دست هر کدومشون یه تابلوی مثل این تابلو های پلیس راهها بود که طرف قرمزش نوشته بود ایست STOP و طرف سبزش نوشته بود آهسته SLOW

خیلی جالب بود توی تمام ایستگاها اینها به راننده علامت میدادن که کی میتونه در رو ببنده و حرکت کنه...

شاید خیلی ساده  و پیش پا افتاده بنظ بیاد اما برای من  تکرار و وظیفه شناسی همشون و حضور خانومها توی جای به این شلوغی خیلی جالب بود... آخه معمولن توی جاهای عمومی اگه نیاز به خانومها باشه معمولا توی یه قوطی یا اکواریوم میشینن...

من به جرات میتونم قسم بخورم که سریع ترین وسیله نقلیه در تهران بی آر تی هست و بس...

پیشنهاد میدم توی یه روز خلوت امتحانش کنی... می ارزه...

 

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


من

اصلا مهم نیس که تعداد کامنتهام کمه...

مهم اینه که من هستم...

مهم اینه که واسه خودم مینویسم...

گفته باشم...!

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


بدون موبایل

سیم کارتم همین جوری بی خودیه بی خودی سوخت...

واقعا نمیدونم چرا؟!

رفتم دفتر خدمات ارتباطی میگه کنار کارت مغناطیسی نبوده!؟! ضربه نخورده؟!

بهش میگم خانوم قاعدتا باید کارتم بسوزه نه سیم کارتم! ضربه هم بخوره باید موبایلم بپوکه نه سیم کارتش...!

میگه پیش میاد نمیدونم...!

روانی... یکی نیس بگه چرا گند زدن های خودتونو بی خودی توجیه میکنین؟!

شنیدم تعداد این سوختن سیم کارت زیاد شده مثل اینکه تصمیم دارن سیم کارتها رو عوض کنن دونه دونه میسوزونن... خوب مثل آدم بگن بیارین برای تعویض...

عین معتادها همش نیگاش میکنم نکنه یهویی خودش خوب شه...! شاید حداقل اس.ام.اس بیاد...!

4 روز بی موبایلی خیلی سخت و درد ناک گذشت... تا شب درس میشه!

حس بدیه حالا اگه بود هم ممکن بود کسی زنگ نزنه ها اما همینکه نیس حس بدی رو القا میکنه...

دیشب میخواستم برم بیرون فری(هم خونه ایم) موبایلشو داد که در دسترس باشم...

اولش خندم گرفت گفتم زود میا بابا... بعد گفت نه ببر! راستش خودمم بدم نمیومد... انگار اعتماد به نفس میده به آدم...

مخصوصا اگه بخوای واسه تموم کردن یکی از رابطه های مسخره بری بیرون...

یکم خطر ناک بود نه... فری حق داشت...

 

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


آخی

فسقلی رو بردن بیمارستان...

بچه طفلی...

مامانشم باید بمونه پیشش... یکی باید کارای مامانش بکنه...

مامانم میگفت هنوز بلد نیس خوب پوشکش کنه اما خوب باید یاد بگیره دیگه...

دلم خیلی اونجاس البته کاری از دستم برنمیاد ولی خوب همینکه آدم توی اتفاقها باشه خودش خوبه....

***********************

به طرز احمقانه ای امروز ترافیک بود...

خونه ما توی یه کوچه نسبتا اصلیه و یه طرفه ست و معمولا صبحها کلی آدم خلاف کار قانون شکن مسیرشون از اونجاس...

امروز این قدر ماشین توی کوچه بودکه راه بسته شده بود حتی عابر هم نمیتونس رد شه بعد از ۵ دقیقه منتظر موندن یه ترافیک انسانی هم درست شد... دیگه داشت دیرم میشد... اگه سرویس میرفت...!

یکی دو تا آدم متشخص اونجا واستاده بودن که اگه اونها نبودن من حتما از روی کاپوت ماشینها میپریدم میرفتم اما خوب خلاصه خانومی گفتن و اینا....و فقط واستم و مقداری غرغر فرمودم...

مجبور شدم بقیه مسیرم تا سرویس را به صورت نرمش صبح گاهی برم...

خوب نرمش هم لازمه دیگه...

 

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


این روزها...

١-فسقلی زرد شده...

٢-طفلکی بچه هنوز بلد نیس خوب شیر بخوره...

٣-کارم در حد مرگ زیاد شده و دارم فکر میکنم تبدیل به کاشین شدم...

۴-ده دوازده روزه درس رو گذاشتم کنار...

************************

بی ربط: یه رابطه مسخره رو به شکل احمقانه ای حفظ کرده بودم حفظ که نه ولی تمومشم نمیکردم... دیروز بعد از دو ماه جواب ندادن به تلفن و SMS هاش به طرز شگفت انگیزی گوشی رو برداشتم(نمیدونم چرا بی خیال نشده بود...! سیریش...!)

بعد از سلام علیک گفتم یه لطفی میکنی؟... دیگه به من زنگ نزن مرسی... خدافظ...

خودم باورم نمیشد...

میخوام با همه رابطه های مسخرم این کار رو بکنم...

بالاخره یاد گرفتم بگم نه....

 

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


فسقلی 2

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


فسقلی

فسقلی به دنیا اومد...

خیلی هیجان انگیز بود...

تا دیشبش تو دل مامانش بود یهویی صبحش رو تخت داشت گریه میکرد...

یعنی همه اولش همین قدری بودن...؟!

در کل که احساس لذت بخشیه خاله شدن و من واسه همه اونهایی که خاله نمیشن متاسفم...

حتی شما د.ست عزیز...نیشخند

 

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :