آرامش

چهار پنج روزه با هم حرف نزدیم! چرا میگم چهار پنج روز... دقیقا ۴ روز و نصفی! خودم گفتم دیگه بهم زنگ نزن... خودم خواستم بره... خودم گفتم دیگه نمیخوام باشی... روحم خسته ست... میخوام یکم تنها باشم... میخوام یکم مال خودم باشم... اما بد برداشت کرده فکر کرده گفتم بای فور او ِر...منم حوصله ندارم فعلن هیچ توضیحی بدم! نمیخوام هیچکس رو این روزا داشته باشم...

دیشب که داشتم میرفتم خونه... یهویی دلم خواست بود! دلم خواست دستم و میگرفت و میگفت سردت ِ؟! اوخ اوخ یخ کردیا!!!ما نبود...

همون موقع دیگه دلم نخواست باشه... من به این آرامش احتیاج دارم... من به این بیرون نرفتنا و تلفن حرف نزدنا احتیاج دارم تا خودم رو پیدا کنم... خود واقعیم رو...

کاش درکم میکرد!

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸
تگ ها :


بی پولی

مردیم از بی پولی..

خلاص...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۸
تگ ها :


پیاده روی

عاشق قدم زدن به شیوه یللی تلللی توی پیاده روی وسط بلوار کشاورزم... شب باشه... آروم باشی... دستش رو بگیری و بری... بری و بری... سکوت کنی و سکوت... فقط فشردن چند دقیقه یه بار دستش و فشرده شدن دستت یاد بیاره که تنها نیستی...

وقتی از زیر درختای برگ ریخته بلوار که با چراغ های شیلنگی سبز و آبی تزئین کردن رد میشدیم... سرم رو میگرفتم بالا و به این نورهای خوش رنگ خیره میشدم تا از زیرش رد شم و بعدشم از اونور به صورت بر وارونه آویزون بودم... تا با کشیده شدن دستم به راه ادامه بدم.... خیلی خوب بود... شب عشقولانه ساکتی بود...

"حوالی اتوبان" رو  دیدم... جالب و ناراحت کننده بود... بی پروایی اغراق آمیزی توش بود که واسه سینمای ما زیادی درشت بود به نظرم... اما در کل خوب بود!

 شایدم غم و سکوت فیلم بود که تا وقت جدا شدن باهامون بود...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸
تگ ها :


عنوان ندارد

اول: توی اتوبوس سرم رو تکیه میدم به شیشه... با این که از لرزش سرم روی شیشه که منجر به لرزش مغزم میشه زیاد خوشم نمیاد ولی میرم تو خلصه... ماشین ها و آدما چه تند تند از کنارم رد میشن... به پلیس چهارراه لبخند میزنم... چه صورت آشنایی داره... کجا دیدمش... ولش کن... خسته م... خوابم میاد... چشام رو میبندم... جا نمونم... باز میکنم... هنوز ۴ تا ایستگاه مونده... ولش کن... خسته م... بزار بخوابم... آها یادم اومد پلیس چهارراه رو دیروز دیدم... یه چهارراه پایین تر...ولش کن... خسته م...

تصمیم گرفتم یکم پیاده روی کنم... اما چرا این قدر هر روز خسته م... فقط ٢ روز تونستم برم...

دوم: مهمونیم عالی بود... ٢ برابر ظرفیت مبلهام مهمون دعوت کردم... صندلی بازی بود... کلی هم رقصیدیم... یه جو صمیمی و خوبی شد! فکرشو نمیکردم این قدر خوش بگذره... ولی خیلی خسته شدم... دوباره کادو گرفتم! روم نمیشد بگم! ولی خوب نمیتونستم هم نگم! جات خالی بود...

سوم: دلم واسه فسقلی و ولایت یه ذره شده...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۸
تگ ها :


چند روز بعد از تولد...

اولن مرسی از پیام های تبریک همه دوستانی که من رو یعنی اینجا رو میخونن...

دومن هنوز هم به نظر من تولد اتفاق بزرگ و دوست داشتنیه من همیشه دوستش خواهم داشت هیچ وقت هم فک نمیکنم که پیر شدم... عدد سال من نشونه تجربه و روزهای خوب و بد زندگی مه نه نشونه پیری و پوسیدگی...

جای همه دوستام خالی اون شبی که با بینگول رفتیم بیرون یعنی شب تولدم خیلی خوش گذشت رفتیم تیراژه... بعدشم شام... نمیدونین با چه هیجانی کادویی که گذاشته بودن روی میز شام رو باز کردم... به نظر میومد از این زلمزیبوهای خوشمل باشه یعنی جعبه ش این جوری میگفت... از این جعبه های طلا و جواهر بود... ولی شاید باورتون نشه... توش لواشک جومونگ بود... بینگول و خواهرش ترکیده بودن از خنده... همش هم میگفتن قابل نداره به خدا خیلی گشتیم این و خریدیم و ایشالله خوشت بیاد... ولی بعد از شام که رفتیم پارک پردیسان دیدم در صندوق عقب ماشین رو باز کردن و یه لوستر و آباژور سِت و خوشمل در آوردن بیرون... یکم در پارک شادمانی کردیم و رفتیم خونه... (nma عزیزم مرسی خیلی دوست داشتنی بود)

بعدش فرداش "اونی که باید" رو توی یه روزی که اصلن خوب نبود دیدم و بهم یه عطر خیلی خوشبو جیگیلی "Lanvin"داد که خیلی هم خوشمل کادو شده بود... ولی خیلی تاکید داشت که این کادوت نیس... کادوتو روزی که خواستیم مهمونی بگیری میدم... آخه قرار بود دیروز جمعه ما یه کوچولو شادمانی کنیم با دوستان... ولی چون خودش امروز امتحان داشت موند واسه این هفته... فک کنم کادوم بیات شه...

مامان و بابام هم آخر هفته اینجا بودن... رفتیم مراسم کادو جمع کنی رو خونه دایی و خاله هم پیاده کردیم... بیشتر وجه نقد بود البت... دستشون درد نکنه... مامانم اینا هم که دیروز ظهر رفتن... بعدشم من ساعت 5 با برو بچ اداره رفتیم سرزمین عجایب...

جای همه خالی این قدر خوش گذشت که نگو... اول رفتیم ماشین کوبنده کلی تصادف کردیم بعدشم یه صندلی بود که میچرخید و چپه میشود و هزار جینگولک بازی در میاورد فک میکردم نمیتونم... یعنی تحمل وارونه شدن رو ندارم... ولی گول خوردم... یعنی گولم زدن... با دوست جان رفتیم... فک نمیکنم بیشتر از 3 دقیقه شد ولی هیجانش میتونه هفته ها سرحال نیگه ت داره... پیشنهاد میکنم رفتین اون ورا امتحانش کنین... چون کنترلش دست خودت ِ دیگه خیالت راحت ِ ... ولی اگرم خواستین یکی رو حالش رو بگیریم... یا از یکی اعتراف بگیرین جای مناسبیه... بعدشم که با یه شام خوب تولدم توم شد...

خلاصه امسال هفته تولد خوبی داشتم... حالا فقط مهمونی ِ تولد مونده... ایشالله اونم خوب باشه... فک کنم جمعه بشه...

اوووووووووووووووووووه چه قدر نوشتم.... چه حالی داری این همه خوندی... بازم مرسی

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۸
تگ ها :


امروز تولدم ـ

امسال فرق داره... امسال کنار هم قرار گرفتن دوتا عدد سال و روز  زندگیم واسم قشنگه...

در روز ٢٧ دیماه امسال من ٢٧ ساله شدم...

عاشق ِ اس ام اس های تبریکم... واسم عزیزن... n بار میخونم و سیر نمیشم...

عاشق ِ اینم که ببینم یادمن... ببینم که امروز واسشون مهمه... واسه دوستام!!! واسه خانوادم و فامیلام...

آقاجون من کلن عاشق ِ دوست داشته شدنم...

از دیروز و دیشب دارن میان... اس ام اس ها و تلفن ها رو میگم  اولین کادومو از "اونی که نباید" گرفتم یه آویز طلا! هانیه دیشب یه شال خوشمل بهم داد! ساره جون واسم یه شبه کیک خوشمزه پخت و تولد گرفتیم! حدود نیم ساعت تولد داشتم از یه ربع به دوازده تا دوازده و ربع دیشب!!!

امروزم همکارام واسم یه پانچو خوشمل و دوتا گوشواره و یه آویز دیواری رو توی یه جعبه مامانم اینایی بهم دادن... "اونی که باید" هنوز هیچی نداده!!! البت قراره آخر هفته به ناسبت 27 امین سالروز تولد هدی خانم جان مهمونی بگیره!!! یعنی باید تا اون روز صبر کنم...

امشبم با بینگول میخوام شام برم بیرون! ببینم چی میگیرم!!!شیطان

لیست کادو های دریافتی متعاقبا اعلام خواهد شد!!!

دیگه... این روز واسم مهمه و همه چیز رو تحت الشعاع قرار میده... اگه خیلی راجع بهشم نوشتم و مینویسم واسه اینه!!! به نظرم به دنیا اومدن خیلی اتفاق بزرگیه!!! حالا ببین اونی که به دنیا اومده خود هدی خانم جان باشه!!!!

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۸
تگ ها :


یک حس خوب

چه حس خوبیه...

روان نویس سبزت رو بر داری بری سر کیف پولت...

امتحان کن...!!!

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۸
تگ ها :


انتظار

دو روز بود که همش می گفت اگه من جات بودم و تو بهم ١ بار گفته بودی دفترچه دکتری رو میخوای از زیر سنگم شده میرفتم واست پیدا میکردم اما تو... آره اینه فرق من و تو...

خوب چی کار کنم روز آخر ساعت ۴ بعد از ظهر یادش افتاده میخواد دکتری امتحان بده... نشد بگیرم... یعنی نمیدونستم از کجا باید بگیرم.. فقط مراکز پستی داشتن که اونها هم ۴ میبندن... منم که تا ۴ سر کارم... بعدشم فک کردم مهلتش تموم شده که دیروز فهمیدم نشده... رفتم واسش گرفتم... زنگ زدم گفتم دیگه چی...؟! دیدی فقط تو خوب نیستی... دیدی منم مرام دارم... دیدی...!!! گفت باشه بابا شرمنده... تـــــــــو خوبـــــــــی...!!!

قرار شد غروب هم دیگه رو ببینیم تا دفترچه رو بگیره... اغراق نمیکنم... از روی ساعت ٢ ساعت منتظرش شدم... که از این ٢ ساعت ١ ساعتش رو راه رفتم و قدم زدم و واسه خودم کیف کردم و لذت بردم... ولی١  ساعت بقیه ش رو توی ایستگاه های مترو علاف و آویزون بودم... و از این که نمیگفت چه قد دیگه مونده به من برسه داشتم خل میشدم... مثلن قرار بود تا آخر شب با هم باشیم... اما وقتی دیدم آخرین نفریه که از ایستگاه مترو داره قدم زنان بیرون میاد دیوونه شدم... یعنی تو که میدونی من منتظرتم نباید یکم عجله داشته باشی؟ نباید استرس این رو داشته باشی که هوا سرده!!! یخ زد بنده خدا... تازه نفر آخرم باشی...!!! از اون دور هم داره واسه خودش یواش یواش میاد... یه بای بای مسخره میکنه که اومدم... داشتم منفجر میشدم...

اولش خودم رو کنترل کردم و فقط یکم بد اخلاق بودم... بعد که دیدم بدهکارم شدم که چرا تو قیافه م... قاطی کرم... یعنی چی؟! دیر اومدی... پررو بازی هم در میاری...  میدونه من از انتظار متنفرم... میدونه وقتی زیاد منتظر میشم دیوونه میشم... اما... دفترچه رو دادم و خدافظی کردم و رفتم اون ور خیابون پیاده به سمت خونه.. نیومد دنبالم... منم رفتم... حتی برنگشتم پشت سرم رو نیگا کنم.... با اون همه خستگی و علافی از پل رومی تا دوراهی قلهک رو پیاده اومدم... یهو دیدم از دردپا و کمر دیگه نمیتونم راه برم... دلم واسه خودم سوخت... این برخورداش دیوونه م میکنه... این خونسردیش من رو میکشه...  واقعن خسته شدم... تحملم تموم شده... بعد از ٢ هزار بار گفتن همه اینا بازم عین خیالش نیست... این یعنی چی؟!

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۸
تگ ها :


هیچی

هـِی میخوام یه چیزی بنویسم اما هیچی نمیاد... نکنه خراب شدم!!!

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۸
تگ ها :


نرگس

این روزها به بهانه سردی هوا زیاد نمی بینمش...

دیشب خیلی دلم خواسته بودش... ولی تا ٧ شرکت بود...

ساعت ٨ زنگ زدم ببینم بالاخره رسید یا نه, گفت یه ربع دیگه میرسم دم خونه تونم... واااااااااااااااااااااااا..... اینجا چی کار داره... قرار نبود بیاد... وقتی رسید زنگ زد بیا پایین.. رفتم دیدم تو راهرو واستاده با یه دسته گل نرگس خوشگل...

اصلن نمیدونستم چی بگم...

گل و داد و رفت...

همین...

وقتی رفتم بالا روی سرم یه عالمه قلب بود....

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها :