تولد

امروز وارد آخرین سال از دهه سوم زندگیم میشم...تولدم مبارک...

تبریک دوست جان از اون ور دنیا خیلی چسبید... وقتی که گفت الان به وقت ما تولدت شده... از دیشب هم دوستان با اس ام اس و زنگ دارن شرمنده م میکنن...

مرسی ناهید جوووووووووون... مرسی منیژه ی عزیــــــــز... مرسی بهاره جونم... مرسی از دیشب... مرسی از بودنتون... خیلی خوشبختم که این قدر آدم خوب و مهربون نزدیکم هستن... مرسی...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳٩٠
تگ ها :

این آخر هفته

بد شدم... نه دلم بیرون رو میخواد نه تو خونه موندن میچسبه... با خودم داره دعوام میشه... تصمیم گرفتم آخر هفته رو بمونم خونه.... تنها... بی هیچکی... اما از همون صبح 5 شنبه پشیمون شدم... 3-4 روزه گردنم درد میکنه... 5 شنبه کمر هم به گردن اضافه شده بود... خشک شده بودم... فک کنم مال زیادی خوابیدنه... هم شب زود خوابیدم... هم صبح دیر پا شدم... نمیتونستم تکون بخورم... مفاصلم خشک بود... احتیاج به روغن کاری داش انگار... پس تمیز کاری کلن منتفی شد!!! اما واسه ناهار مهمون داشتم... ساعت یک زنگ زده ناهار داری بیام اونجا... گفتم میپذم... بیا... 4 بود اومد... 6 هم رفت... دوباره من موندم و تی وی...انقدر چشمام رو خسته کردم که 11 خوابم برد... فک کن... حتی SMS ساعت 11:15 رو هم نشنیدم... ببین چی کرده بودم با چشمام...

جمعه نتونستم اونقدر بخوابم... مثلن خواستم زیاد هم نشینم پای تی وی... نشد... اما تمیزکاری رو هم زمان بخش آگهی بازرگانی سریال انجام دادام... خونه فسقلی باشه اینجوری هم تمیز میشه... خلاصه تا عصر همینجوری گذشت دیدم نه... نمیشه... اگه نرم بیرون میمیرم... رفتم سینما... اما پدر چشمام در اومد... باورت میشه وسط فیلم هی به این تابلو " لطفا سیگار نکشید" پایین سن نیگاه میکردم... یا سرم رو می چرخوندم این ور و اونور آدما... سقف... یه جایی که نور نباشه رو نیگاه میکردم... سرم داشت از درد میترکید... بدبختی یکی دوتا هم نیس که رسیدم خونه دوباره یکی دیگه از سریالام شروع شد... اسیر اینا شدم... پدر خودم و چشام رو دارم در میارم... آخه نگاه نکنم چی کار کنم... کتاب بخونم... اونم یه جور...

حالا ببینا.... 4 صبح از درد گردن پا شدم رفتم آب جوش گذاشتم... گفتم جای بالش کیشه آب گرم رو بزار... یهویی دیدم شونم سووووخت... نمیدونم کیسم سوراخ شده... درش رو خوب نبستم... چش بود... دیگه شبی حال نداشتم فک کنم.... مشکل اونو پیدا کنم... گذاشتمش پایین تختم... حالا مگه میشد بخوبی... ملافه خیس شده بود.. هی میخوردم بهش... چه بر ما گذشت تا بخوابیم... صبح پا شدم دیدم کاور این کیسه آب گرمه خیسه خیسه... یعنی سوراخ شده... آخه چه جوری میشه که سوراخ شه... تا دیروز غروب هم خوب بودا.... اه....

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ دی ،۱۳٩٠
تگ ها :

اندر احوالات این چند وقت ما...

- امسال پاییز زمستونی بود!!! آبان برفی و عجیبی بود... اما بعدش یهو انگار که پشیمون شه دوباره پاییز شد... نشد ژاکت بپوشیم یهو شد پالتو و کاپشن... ژاکت های رنگی به رنگی موند واسه سال بعد...

- یکی از بهترین یلداهام بود امسال... خیلی خوش گذشت...

- فسقلی خاله داره میاد... خیلی وقته نیومدن... این خونه جدید رو ندیدن هنوز... تا آخر هفته مشغول عشق و حال با فسقلی ام...

- باز هم دی شد... ماه من... ماهم مبارک...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ،۱۳٩٠
تگ ها :

یلدا

با خان داداش قهرم... نمیسازیم آقاجان... این همه دوری هم باعث سازش نمیشه... تولدشه... مهمونی گرفته... زنگ زده خیلی سرد دعوتم کرده... منم سردتر گفتم خوش بگذره... نموتونم بیام... فک کن... این همه رااااااااااااااه... کی حال داره تو این سرما...

دوباره یلداست... به نظرم خیلی شب خانوادگی‌ای یه!!!! (درست شد؟!) دوستانه‌ش یه جوریه... نمیدونم... حس منه... فک میکنم نمیشه خودت رو پرت کنی وسط یه جمع خانوادگی... اما دوستان با معرفت کلی دعوتم کردن... دوست جانمان هم فرمودند که مشقولذمبه‌ای(درسته؟!) اگه تنها بمونی... خاله خانم هم که اصـــــــــــرار که پاشو بیا تنبل... حسش نیس... فــــک کن... باز مترو... باز کرج... هم نمیخوام تنها باشم... هم نمیخوام جایی برم... خل شدم رفت... درکش سخته اما تازگی ها دوست ندارم جایی برم... بعد تنهایی خونه موندن هم ناراحتم میکنه... حس اینکه همه با همن... من اینجا تنها... زیر پتو... بی هیچ کی... فقط تی وی... فقط تلفن... اما میدونی اگه برم یه جایی هم خوشحالم از اینکه اونجاما... خلاصه که نمیدونم چی کار کنم با خودم؟! چیه؟! خل شدم؟!؟!؟!؟!

عشقول جانمان هم فرمودن خسته هستن... استراحتشان می‌آید... پس لذت نمیبریم از مصاحبتشان...

از اون شبهای پر برنامه ی بی برنامه میشه امشب...

هر چی بشه بازم یلداست امشب.... پس خوب میشه...

یلدا مبارک

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩٠
تگ ها :

فک کنم جدی جدی دارم میمیرم...

یه چیزیمه... نمیدونم چیه... اما حس میکنم یه بیماری لاعلاج گرفتم!!! و این حس دیگه داره منو میترسونه... اینقدر میترسم که نمیخوام برم دکتر... میرسم بهم راستش رو بگه... بعد من از اینکه بفهمم چمه بمیرم... جدی میگم... شوخی نمیکنم جان خودم... من از مردن میترسم... خیلی میترسم... آخرش هم از ترس و فکر به مردن میمیرم میرم...

یه مدت دست چپم درد میگیره... این درد عضلانی بود... مثل گرفتگی عضله... فک میکردم مال سرماست... شب بد خوابیدم... چیز سنگین بلند کردم... بلاخره یه دلیلی داره... آدم که دستش الکی درد نمیگیره... بعد موقعی که به بقیه آدما میگی دستت درد میکنه و اونا میفهمن دست چپت درد میکنه... قیافشون و یه جوری میکنن که لابد عصبیه... اما دست چپ هم خطرناکه ها... برو دکتر... دلم میخواد داد بزنم که خودم به اندازه کافی میترسم لازم نیس ادای آدم های دلسوز رو در بیاری و من بیشتر از این نترسون... این درد هر چند وقت یه بار خودش میومد و میرفت... دفعه آخر دیگه تا گردنم اومده بود... اینقدر درد میکرد که حتی سبک ترین چیزها رو هم که دستم میگرفتم روی گردنم هم وزنش رو حس میکردم... سعی کردم با کیسه آب گرم خوبش کنم... چند روز بود و خودش دوباره رفت!!!

حالا اینبار استخون دستم درد میکنه... شده آرنجت بخوره جایی و دلت ضعف بره... من الان تو اون حال ضعفم... دنبال یک پوزیشنی میگردم که استخون دستم تیر نکشه... دیشب به یه مکافاتی تونستم بخوابم... دردش یه ور... ترسش یه ور... حالا این وسط فاصله سردردهام هم داره کمتر میشه... اوضاع چشمم هم خوب نیست... فک کنم روزهای آخره... فک کنم باید برم دکتر... اما از تنهایی دکتر رفتن هم میترسم... شاید اگه کسی همراهم باشه دکتر به اون راستش  رو بگه و مجبور نشه مستقیم به خودم بگه که یه تومور خطرناک یا سرطانی چیزی دارم... اما نه... نمیخوام... بزار ندونم... نمیخوام بدونم...

اگر مردم یادتون باشه که خیلی میترسیدم... تنهام نزارین زرتی برین سرکار و زندگیتون... من از تنهایی و تاریکی میترسم... به مامانم بگین خیلی دوسش داشتم اما هیچ وقت بهش نگفتم... بسه دیگه داره گریه م میاد...

لطفن نیاین بگین نه چیزیت نیست و اینا... این حالم رو بدتر میکنه...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳٩٠
تگ ها :

زندگی مجردی

تنها زندگی کردن بعضی وقتا (گفتم بعضی وقتا) خیلی خوبه... کارهایی میکنی که اگه نزدیک ترین آدم زندگیت هم پیشت باشه نمیشه انقدر راحت بود... بلند بلند حرف میزنی... جواب مجری تلوزیون رو میدی... صدای آهنگ رو تا آخر میبری بالا... خودت هم باهاش میخونی... ساعت 4 بعد از ظهر پا میشی یه چیزی حاضر کنی واسه ناهار... یه ساعت بدون لباس تو خونه راه میری.... یه ربع جلوی آیه قدی اتاق واسه خودت ادا در میاری... خیلی کاراست که اگه یه نفر دیگه پیشت باشه و این کارا رو بکنی یا بهت اعتراض میکنه یا فک میکنه خلی.... اما لذت بخش ترین قسمت تنها زندگی کردن وقتیه که از حموم میای و با حوله تا عصر تو خونه میچرخی... هیچ کسی هم بهت نمیگه بپوش لباساتو!!!! سرما میخوری...

اما... امان از وقتیکه از تنهایی خسته میشم و غصه تموم عالم میاد تو دلم... باید با یکی از این کارای خل خلی خودم رو سر گرم کنم... یه وقتایی هم که نباید به دلتنگی بها داد باید بهش بگی همینه که هست... خودت خواسی.. پس صدات در نیاد لطفن...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ،۱۳٩٠
تگ ها :

جمع عجیب

تا حالا شده توی جمعی باشی که حس کنی هیج شباهتی بهشون نداری نه فکری نه رفتاری نه سلیقه.. هیچی... اون اولش همش معذب... وای خدا من اینجا چیکار میکنم؟! اما هر چی بگذره میبینی که نه... تو هم همچین کم بلد نیستی... میتونی از هر مرز ممنوعی که توی ذهنت و واسه خودت داری رد شی و بودن تو اون جمع تو رو با یک سری واقعیت با جنبه های پنهانی خودت آشنا کنه... بشی یکی دیگه...

دیشب جایی بودم که اون هدی ای که میشناسم نبودم... خیلی متعجبم کرده این هدی!!! خیلی... تجربه جالبی بود اما یکم نگران شدم...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ،۱۳٩٠
تگ ها :

خواب و بیدار

خواب دیدم... اما خیلی واقعی بود... فک کردم این چرا اینجاس... باز دارم خواب میبینم لابد... اما نه... بیدارم... حسش میکردم... داشت آدامس میخورد... لبخند میزد... باز چته خانوم؟! این قدر بهم نزدیک بود که بوی آدامسش رو حس میکردم... یه جوری بود... بد و خوب قاطی... نمیدونستم چرا اینجاس... دستم رو گرفت... گرم... میخواستم و نمیخواستم... دستم رو کشیدم... بیدار شدم... تاریک بود... اتاق خودم... خونه جدید... تخت جدید... اما بوی آدامسش هنوز تو دماغم بود... هنوز لمس دستش رو حس میکردم...

این دیگه چی بود؟!

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳٩٠
تگ ها :

برف

چه برفی میاد... زمستون امسال از روی پاییز پریده... پاییز بیچاره... نمیدونم امسال تونست خودی نشون بده یا نه... کاش بودی میرفتیم برف بازی...

بعد از یه مدت مهمون داری... یهو یه شب تنهایی خیلی می‌چسبه... پسرها رفتن بلاخره... با رفتنشون خونه شکل خونه شد... هیچ جوری نمیشد جمع و جور شه... اما بلاخره... چند روزه مامان پیشمه... مامان که باشه یعنی همه چیز سرجاشه... بعضی وقتا فک میکنم میارزه این همه دوری... پشیمون نشم بعدا... بی خیال...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها :

با عشقول...

خیلی وقت بود اینجوری نرفته بودیم بیرون... انقدر طولانی... انقدر سر فرصت... اینقدر مهربون... تو این بارووووون...

یه عالمه پیشنهاد داشت... سینما... خرید... شام... انتخاب کن... تازه سینما بودم باشه یه دفعه دیگه... کفش ندارم... پس میریم خرید... کنارش راه رفتن و قدم زدن دیدن تصویر متعجبش که با تمام دقت داره نیگا میکنه توی شیشه ویترین مغازه ها... عالیه... هیچی رو با این لحظه عوض نمیکنم... واااااااای ... انتخاب هاش... این خوبه... نه... پاشنه ش بلنده... اون چی... اون قهوه ایه... اونم بد نیس... بریم بپوشی... با چی بپوشمش آخه ... ببین مشکیش رو هم داره... بیا بریم بپوشش... نه بابا صب کن حالا یکم دیگه بگردیم... بالاخره پیدا شد... پاشنه نداره... خوشمل هم هس... همونی که میخوام... بپوشش... راه برو... این ورش رو ببینم... برگرد... حالا از اون زاویه... خودشه... مبارکه... خریدیمش...

اما آخرش که داشتیم میرفتیم خونه... پیشنهاد من بود که بیا بریم اونجا که اولین بار همو دیدیم... قبول کرد... برگشتیم به اون روز... وااااااااااای خدای بزرگ... خیلی خوب بود... فک نکنم دیشب رو یادم بره... هیچ وقت...

بعضی وقتا خدا انقدر دوست داره که یه بلاهایی سرت میاره که کلی باید ازش بگذره تا درک کنی اون همه سختی که کشیدی واسه بدست آوردن یه زندگی شیرینه... ممنون خدا جووون.. اون همه تلخی ارزش ش رو داشت... همش دلم میخواد اون آهنگ معروف رو گوش کنم که همش بگم... همه چی آروومه... من چقد خوشبختم... پیشم هستی حالا...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد