هنوز هستم

هنوز هستم، اینجا یکم گردگیری میخواد…

کلی حرف نگفته واسه این صفحه هست…

فقط اومدم در و پنجره ها رو باز کنم بوی خواب بره از اینجا… بزودی پرچم اینجا بر افراشته میکنم… ;-)

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳٩٢
تگ ها :

عاشقانه

عاشقانه ترین جمله ای که تا به حال شنیدم...

کاش تو ساز بودی و من مینواختمت... نوازشت میکردم...

نمیدونی چه حس خوبی داد بهم... از ته دلش گفت... سه روزه شارژم...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩٢
تگ ها :

مامان

ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﻭﻓﺘﯽ ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ...
ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ
ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !!
ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ ...
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟ ...
ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ ...
ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ
ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ...
ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ...
ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟
ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!!

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ...

ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ ...
ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!!
ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ ...
ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !!!
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ ...
 
امروز تولد مامانمه... یکم مریضه... طبق معمول که کمرش میگیریه و خیلی بد اخلاق میشه! الان بد اخلاقه..‌.
صبح زنگ زدم تولد مبارک کردم.. بنظرم یکم بهتر شد... دلم میخواد پیشش بودم امروز...
  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩٢
تگ ها :

بوی عید

از یه ماه پیش به خاطر زیاد شدن ساعت کاری و حتی پنج شنبه ها اومدن سرکار وقت واسه بیرون رفتن ندارم... هفته پیش یه روز سرخوش با بهاره رفتیم ولیعصر راه بریم... مثلا شب عیده... بریم خرید... بریم تماشا... از جلوی گل فروشی که رد می شدیم به نظرم رسید چه نزدیک شده عید... سبزه میفروختن.. ماهی قرمز... تخم مرغ رنگی... همین جوری رفتیم و رفتیم... همه چی رنگی... همه چی خوشگل... اما این قدر گدا و فال فروش دیدم که اون همه ذوق واسه دیدن اون همه رنگ همش کور شد... بوی عید نمیومد...

5 شنبه پیش هم بعد از اداره رفتم آرایشگاه، سر چهارراه تخت طاووس و مفتح پشت  منتظر سبز شدن چراغ بودم که صدای داد و فریاد شنیدم... برگشتم به طرف صدا دیدم موتوری ها کیف یه پسره رو زدن... همه نگاه می کردن... این قدر نگاه کردیم تا موتوری لابه لای ماشینا گم شد... حتی نتونستم تصور کنم که اگه الان جای اون پسره بودم چه حالی بودم... در حالی که میدوید دنبال موتور میزد توی سرش... همش با خودم تکرار میکردم، واااای شب عیدی... بازم بوی عید نمیومد...

این روزا شهر خیلی قشنگ میشه... سفره هفت سین توی همه پارکا هست... همون 5شنبه رفتم میدون ولیعصر که برم تاکسی سوار شم واسه خونه، بلوار کشاورز خیلی قشنگ شده به درختا ماهی قرمز و آینه و سبزه آویزوون کردن... یه سفره هفت سین هم چیدن با دو تا آدمک بزرگ... حاجی فیروزو شناختم اما اون یکی رو نه... این جا یکم حس خوبی داشتم...

دیشب هم رفتم اسباب هفت سینم رو خریدم... 6 تا سین شد... ظرف سین هفتم هنوز خالیه... ماهی قرمز نمیخرم... همیشه از مردنش خیلی ناراحت میشم... نمیخوامش امسال... امشب سین هفتم رو هم که بزارم دیگه تمومه... فردا مسافرم.... میرم ولایت... کاش اونجا بوی عید بیاد...

سال خوبی داشته باشی...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳٩۱
تگ ها :

دریا بودم

همیشه بعد از تعطیلات احساس میکنم به یه تعطیلات دیگه احتیاج دارم که خستگی این تعطیلات اولی در بیاد...

با بچه های فامیل رفتیم ویلای عمو جان، ورود پدر مادرها ممنوع بود، دلم میخواست باشن مامانم اینا، اما جمع تصمیم میگرفت... 16 نفر بودیم، با فسقلی خاله 17 نفر، عزیــــــــــــزم.... اونم آدمه خوب... چرا نمیشمرمش هنوز؟؟؟ هم سن و سال بودیم تقریبا... اونایی هم که قبلا خیلی کوچیک بودن که مثل فسقلی توی آمار نبودن الان واسه خودشون کلی آدم بزرگ بودن... بچه ها زود بزرگ میشن... چشمک

سه روز و نیم باهم بودیم... خیلی خوب بود...خیلی خوش گذشت... خیلی خیلی خیلی...

دیشب که رسیدم خونه تازه فهمیدم چه قدر به سکوت خونه م احتیاج دارم... خسته م... از خوش گذرونی خسته م... شکر...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳٩۱
تگ ها :

بی عنوان

گفت بهش گفتی؟! گفتم نه نمیگم نمیتونم بگم... نمیخوام ناراحتش کنم...

گفت پس دروغ گویی همش حرف همش ادعا... خودت هم خودت رو سانسور میکنی... به خودتم دروغ میگی به اون دروغ میگی... ادعای صداقت... که چی؟!

نمیخواستم زیر بار برم... خواستم توجیه کنم... اما درست میگفت... توی دلم میدونستم که حق با اونه... یه تلاش بیخودی و بی فایده واسه مجاب کردنش... چه اصراریه نمیدونم...

بی خیال...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳٩۱
تگ ها :

تولد

خووووووووووب امروز آخرین روز از دهه سوم زندگی منه و من از فردا وارد دهه چهارم زندگیم میشم!!!

سی همیشه یه عدد بزرگ بوده واسم اما الان که باید فووووووووتش کنم میبینم اینقدرها هم بزرگ نیست...

همیشه همین جوریه دیگه... به اون جاهایی که تصورت ازش بزرگه وقتی برسی میبینی چیز خاصی نبوده جز رویا پردازی تو...

در کمال خودخواهی امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشم....

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳٩۱
تگ ها :

عاشقانه

یه 10 روزی میشه که گردنم درد میکنه... نه زیاد، اما دردش هست... خودم میدونم که تقصیر خودمه موهام رو خشک نمیکنم خیس میمونه پشتم، الانم که هوا سرده... اینجوری میشه دیگه... گردن درد میمونه واس آدم... هی میبندمش... هی کیسه آب گرم... خوبم...

از همون روز که گفتم عجقی گردنم درد میکنه، هر دفعه که با هم حرف میزنیم یادشه که بپرسه گردنت چطوره؟ دکتر رفتی؟ پماد مالیدی... منم میگم نه خوبه... خودش خوب میشه... برم دکتر بگم چی.. بعد قهر میکنه میگه اصلن به من چه... اما دفعه بعد هم باز میگه و میپرسه...

پریشب که با هم بودیم، باز هی گفت مواظب نیستی درد میمونه روت... یه ماساژ حسابی داد گردنم رو... منم که توو خلسه... بعدم هی گفت موهات چه بلند شده... شروع کرد بازی با موهام... گفتم بباف، بلدی؟! گفت آره بابا... چه مدلی میخواین؟ چلگیس... بیسگیس..  دوگیس.. یه گیس... گفتم اوه واردم هستیا... هر جور خودت میخوای بباف... نمیدونم چه جوری حساب کرد که سه تا گیس شد موهام... دوتا از کنار، یکی هم پشت... این کنارا رو هم برد بست پشت... یه حال خوبی بود... نمیخواستم شب تموم شه...  خیلی وقت بود که اینجوری نبودم... حال خوبیه وقتی هست...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳٩۱
تگ ها :

کله پاچه

دو سالی هست که با همکارام همش راجع به یه قرار کله پاچه ی صبح زود حرف میزینیم! اما همت نمیکردیم که عملیش کنیم... هفته پیش قبل از تعطیلی آلودگی هوا قرار رو گذاشته بودیم واسه سه شنبه صبح که چون تعطیل شد موکول شد به امروز!

حالا باورتون میشه قرار کجا بود!!! سر کوچه من!

یه کله پاچه ای سر کوچه من هستش که یه با اونجا رفتم از اونجایی که اون روز خیلی روز خاصی بود (چون نشستن توی کله پزی یکی از آرزوهای من بود که یه مهربون من رو به آرزوم رسوند، دمش گرم) و کلی بهم این کله پاچه مزه کرد و اومدم اداره کلی پیش بچه ها تعریفش رو کردم! و از اونجایی که همه ماشین دارن به جز من، مرام گذاشتن و اومدن اونجا تا من هم صبح راحت باشم واسه همراهی... فقط بهاره خانوم خواب موندن و نیومدن... بقیه به صورت پیگیری حضور داشتن... اس ام اس های صبح شده، پاشین بیدار شین!!! و کی خوابه کی بیداره ی صبح خیلی خوب بود...

خلاصه جای همه خالی، نشستیم یه دل سیر خوردیم... و کلی هم خوش گذشت... من که هنوزم سیر سیرم... ناهارم رو گذاشتم واسه عصر...

پی نوشت: امروز شروع کلاس زبان!‌

  
نویسنده : هدی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ،۱۳٩۱
تگ ها :

پاییز

خیلی وقت بود که وقتی میرفتم ولایت وقت زیادی نبود واسه گشت و گذار... یا خونه بودم یا با مامان بیرون... اگرم میشد یه کوچولو میرفتم دوستام و ببینم... اما اینبار اصلا خونه نبودم... یا خونه عموم بودم یا با دختر عموم بیرون... اون وقتا که دانشجو بودم خیلی با هم بودیم بهم میگه ریفیق! رابطه مون عجیبه در عین حال که خیلی با همیم و چیزای زیاد از هم میدونیم... اما هیچ دخالتی تو کارای هم نداریم... بکن نکن نمیکنیم... یه جور جالبی هستیم...

خلاصه با این ریفیق کلی بیرون رفتیم و کلی کیف کردیم از پاییز ولایت... بی شک زیباترین صحنه های رو که میشه توو پاییز دید رو دیدیم و جا تون خالی کلی عکس انداختیم!

فک کردم خیلی طولانی بشه... اما نه... زود گذشت... شاید چون خوش گذشت...

  
نویسنده : هدی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ،۱۳٩۱
تگ ها :

← صفحه بعد