تولد بچه
دیروز تولد پسر همکارم دعوت بودم... یه پسر بچه 10 ساله... قرار بود ما از ناهار بریم و مهمونهای بچه از ساعت 4 بیان... از اونجا که ارتباط من با بچه ها توی این سن خوب نیس فک کردم اوووه چه روزی بشه... این همه بچه یه جا.... تحملشون سخته... اما در کمال ناباوری اینقدر بهم خوش گذشت که خودم متعجب بودم... توی همه چیز خیلی جدی بودن بازی- رقص- دعواهاشون... اصطلاح های جالبی به کار میبردن... از امتحان تاریخ مدنی امروزشون تا فیلم آخر جانی دپ حرف میزدن... مخلص کلام روحم شاد شد...
دلم بچه میخواست... یه بچه که براش تولد بگیرم... دلم یه خانواده ی اون جوری خواست...
برگشتیم...
رفتیم چند روزی ولایت... جای شما خالی... هوا عالی... دوستان عالی... عشق و حال به راه... کلی شادمانی کردیم برگشتیم...
این خلاصه گزارش این چند روزه بود... جان تو... همین قد بود که گفتم...
کارهای خوبی میکنم جدیدن... خودم که الان خیلی از خودم راضیم... اولیش کلاس یوگا... دومیش پیاده روی تا خونه... تو این هوا خیلی میچسبه... بعدیش هم یه برنامه جدی و غیر قابل تغییر ورزش و بازی بدمینتون توی پارک خانوماست... که عالیه!!! نمیتونم وصف کنم واست... عالی به معنای وقعی کلمه... حس خوبی دارم از این اتفاقها... بعد هم که دوباره دارم جا به جا میشم... یه اسباب کشی در راه است... نه به این زودیا... اما دور هم نیس... یه خونه خوشمل میرم... یکم دووور میشم از اداره... یکم که نه... خیلی دور میشم از اداره اما میارزه!!! میگی نه... بیا ببین... دیگه بگم....همیناست... آره همیناست...
نتونستم فراموشش کنم... با حرف زدنهای نا مرتب کار و برای خودم و اون سخت کردم... گفتم بیا بشیم مثل قبل... من نمیتونم... تنونستم... خیلی سعی کردم نشد... میگه نه... میگه نمیخوام... میگه نمیتونم... دیگه نمیتونم با زندگیت بازی کنم... دختر تو نمیدونی داری با زندگیه خودت چی کار میکنی... میگم زندگیه منه... به تو چه... میخوام گند بزنم به همش... میگه من نمیخوام شریک باشم... مگه تو نمیخوای من خوشحال باشم... تو نباشی نیستم... تو نباشی من هیچی نستم... گفت من هم با تو خوشحالم... با تو خوبم... چرا نمیفهمی.... تمومش کن دیگه... گفتم چشم... مثل هیشه... هرچی تو بگی... هر چی تو بخوای... چشم!!!
اینقدر این روزها با خودم حرف میزنم که نمیدنم چه قد از این حرفها رو تو واقعیت بهم زده چه قدش رو تو رویاهام با صدای اون به خودم زدم...
یه جور وسافرت...
بلاخره دارم میرم ولایت... قرار بود همراه هم داشته باشم که منصرف شد! عیب نداره... یه بار دیگه همراهیم میکنه...
بیشتر از 4 ماه از آخرین باری که رفتم میگذره... خودم نمیدونم چطور تونستم... البته مهم واسه من دیدن خانوادست که نقریبا هر ماه دیدمشون... حتی فسقلی رو! دلتنگی دوستام رو هم سعی کردم تلفی برطرف کنم... نمیشه... اما خوب اینم یه راهه!!!
هیچی ندارم بگم... بزار برگردم... شاید حرفی باشه...
بهار
با این که این روزها تکرارین و همیشه این جوریه که اول بهار آدم دیوونه میشه... اما بازهم دیدن این همه سرحالیه طبیعت سرمستم میکنه... من عاشق رنگ و بوی این روزهام... روزی هم که مثل امروز صبح یکم بارون زده و تو بعد از باروون از خونه میزنی بیرون... حالا مگه میشه رفت اداره و نشست پشت میز... تا ظهر پنجره باز بود و ما خوش از این همه خوشی... امروز خیلی خوبم...
از محرم نرفتم ولایت... مامان اینا رو زیاد دیدم واسه همین احساس دلتنگی نکردم... اما این روزها هر درخت سبزی من رو یاد ولایت میندازه... تنگ شدم اساسی... باید زودتر برم تا دیدن این سبزیه تازه رو از دست ندم...
دیروز رفتم سینما پیاده رفتم و پیاده برگشتم... زیاد دور نیس حدود 40 دقیقه تا خونه... حس خونه نبود... مگه میشه تو این هوا بری بشینی تو خونه... اما خوب چاره چیه... تا کی میشه تو خیابون ول گشت... فیلمش رو هم دوست داشتم... با این که قصه ش تکراری بود اما لذت بردم... همزاد پنداریه عجیبی میکردم با دختر داستان... نه زیاد شبیه نستیم... اون خیلی جسور تر از من بود... واسه همینم آخرش مرد! بی خیال...
احساسات چندگانه
نمیخواستم اسمشو بزارم احساسات پریشان واسه همین نوشتم چندگانه...
مغزم پره... شلوغ و پلوغ... 90% اوقات دارم با خودم حرف میزنم... دارم با تو حرف میزنم... با اون... با اون یکی...
میدونی وقتی آدم میگه هیچکس منو دوست نداره ،
منظورش از هیچکس یک نفر بیشتر نیست... همون یه نفری که واسه اون همـــه کسه !
میدونی از کسی که دوستش داری نباید ساده دست بکشی...
چون بعد رفتنش اینقدر قلب و ذهنت پر خاطرات میشه کــه نمی تونی قـــلب و ذهنتـــو به کس دیگـــری بدی.....!
میدونی تـــلـــخ ترین چیز تو دنیا اینه که با بــغـض بنویسم... و تو با خــنــده بخوانی...
1391
سال نو مبارک... امیدوارم امسال یکی از بهترین سالهای زندگیت باشه...
خیلی وقته نیومدم... از بعد از جراحیه چشم در حال استراحت و بخور بخواب بودم بعد هم که عید شد و باز هم استراحت... یه 20 روزی مشغول استراحت بودم!!! فکر میکنم طولانی ترین تعطیلات زندگیم بود... نیومدن سرکار خیلی خوبه... صبح زود بیدار نشدن... ظهر مثل خانومها بیرون رفتن... اما دلتنگی و سر رفتن حوصله ش خیلی بده... دلم دوستام و همکارام رو میخواست... شب عید بود و همه درگیر کاراشون بودن... واسه همین خیلی تنها موندم... اما خوب بالاخره تموم شد...
اومدم سرکار... خبری نیس... اما بچه ها هستن... از امروز هم که خانواده برگشتن ولایت... دوباره به زندگی عادی م بر میگردم... نمیدونم باید اینو بگم یا نه... اما این مدت تنها زندگی کردن باعث شده نتونم واسه یه مدت طولانی با خانوادم کنار بیام... میدونم این خیلی بده... اما حس میکردم استقلالم رو از دست دادم...درسته که آزاد بودم واسه هر کاری... اما حس حضورشون من رو محدود میکرد... نمیدونم...
عمل چشم م خیلی ترسناک بود... نمیدونم... استرس داشتم همون لحظه عمل... چون اینقدر از درد و سوزش بد از عمل شنیده بودم و ترسیده بودم که به خود عمل فک نکرده بودم... فک کن یا تیغ میره تو چشمت بعد هم تو داری میبینی تیغ رو دست دکتر بعد هم هی میگن نترس نترس... مگه میشه آخه... اما خدا رو شکر این زجر علیم 5 دقیقه بیشتر طول نکشید... شاید هم کمنر.... اون قدر هم که از درد بعد از عمل میترسیدم درد نداشت... اتاق تاریک باشه هیچ دردی نداری... اذیت نشدم خدا رو شکر... اما الان دیدم هنوز تاره... گفتن طبیعیه... یه جور جالبیه واسم... با این جور جالب هم فعلن که خیلی حال میکنم....
پی نوشت 1 :قابل توجه دوستان عزیز اگر غلط املایی-انشایی داشتم واسه اینه که نمیبینم هنوز!!!
پی نوشت 2 :پستهایی که فقط titel دارن رو با موبایل میزارم... نمیدونم چرا نمیتونم متن واسش بنویسم!!! اینم گفتم که گفته باشم...
دنیایی جدید بدون همراه همیشگی؛ عینک!!!
یه تغییر دیگه...
هی میدونی داری اشتباه میکنیا... اما نمیخوای جریان رو عوض کنی... شایدم میترسی از تغییر... تغییر به این بزرگی... اما فک میکنی بزرگه... کوچیکه... خیلی کوچیک تر از اینکه فک کنی...
مثل عوض کردن عادت میمونه... اما نه عادت نبوده... عادت نیس... هیچ وقت نمیخواستم عادت شه... یعنی نمیشد که عادت شه... اما میخوام عوض شه... عادت یا غیر عادت باید عوض شه...
خیلی به خودم قول دادم واسه این داستان... گریه کردم... قسم خوردم... اما نشد... اما دیشب به کسی قول دادم که هیچ وقت بهش بدقولی نکردم و نمیکنم... کاش یکم بیشتر به خودم مطمئن بودم... کاش دیگه بتونم...
happy valentain
شوکران
دیشب تو آخرین بالا پایین کردن کانالهای TV دیدم یکی از کانالا داره شوکران رو نشون میده، با این که چشام رو نمیتونستم باز نگه دارم اما نشستم ببینم... راستش یاد اولین باری که این فیلم رو دیدم افتادم، حس کردم زنده کردن خاطراتمه... ارزش بیدار موندن داره...
کلاس دوم دبیرستان که بودم با پسر همسایه مون دوست شدم، پاک ترین دوستی که میتونی توی اون سن واسه دختر و پسرها تصور کنی... نمیدونم چه قدر از دوستی مون گذشته بود که این فیلم اومده بود و خیلی اصرار داشتیم که ببینیمش... یه روز که بهش گفتم میخوایم امشب بریم سینما این فیلم رو ببینیم!!! اونم گفت چه جالب منم میخوام امشب خواهرم رو ببرم سینما!!! ما هم با خاله خانم و خواهرجانمان رفتیم... اون وختا تو ولایت ما این جور نبود که هرکس با شماره صندلی بشینه سر جاش، دیمی بود، هرجا عشقته بشین... ما نشستیم اونم با خواهرش رفت ردیف جلو سه تا صندلی اونور تر از ما نشست... مگه من تونستم فیلم ببینم... همش چشم به شازده بود... فک کن... تو اون تاریکی... محو تماشای سه رخ یار بودم...از اون ضایع ها هم بودما... خاله تو نخ من نبود داشت فیلم میدید و الا کلی تابلو بازی در آوردم... بعدش هم که اون کل یبا فیلم حال کرده بود و بهم میگفت... دیدی چی شد! دیدی اونچا به اون یارو چی گفت... منم هی کله تکون میدادم... چون فیلم ندیده بودم که!!!!
شاید بعدنا از اون وختام بنویسم... از اولین بارهام!!! اولین باری که تنها شدیم... اولین باری که دستم رو گرفت... اولین بار که من رو بوسید...از راه مدرسه... از تو کوچه به فاصله دومتر از هم راه رفتنمون... از 5 تونمی جمع کردن واسه تلفن سکه ای بقالی محل!!!
چه خوش بودیم...
← صفحه بعد
نظرات ()
